نویسنده :
آزاد - ساعت ۱۱:٢٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/٦/۱
امروز می میرم، با نگاهی بس آشفته
به چه می نگرید جاهلان؟! به من شکست خورده؟!
دیگر مردم فکر کنم، آزاد و رها می روم بالا، بالای بالاها...
آن جا که همه سگ وفا مردمانی هستند انسان صفت
و از جهالتتان هیچ آنان را خیر نرسیده...
از جهالتتان انسان ها بس مرده...
سیاهی وجودتان با هیچ سفیدی خاکستری نمی شود،
خاکستر کردی مرا...و بس سالخورده
شراره ی عشقت سوزاند جامه ی زرینم را، گرمای عشقت کو؟
خاکستر مردمانی هستید شما...
امشب زیر باران قدم زن، زنان، قدم زنان، فکر کن، قدم زنان، عطش زنان
عطش این زنان کشت مرا...
کشت تن بی جانم را...سر سپرده
سگ وفا مردمان، دم تکان می دهند، خواه استخوانی پرت کن، دندانخورده...
خواه تکه ماهی تازه مرده...
سگ وفا مردمان، می دانند نجابت، می دانند شکست خوردی این جهان هستی، می دانند دردمردگی این دل رنج خورده...
سگ وفا مردمان، سگ وفادارانی هستند شکست خورده...
گرگ های زمان، برانید آن ها را که تن فروخته اند بر فرومایگانی چون من
چون من فرومایه ام...فرومایه ای امروز مرده...
نویسنده :
آزاد - ساعت ۱٠:٤٠ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱
کلمات را که به صف می کنی، بخوان...بخوان آن چه را نوشته ای ....
کارت نباشد، تا من هستم و آتش عشقم قلبت را می سوزاند، باکی نباشد تو را...
چون من نخواهم رفت از این دنیا...همین دنیا که ساخته است تورا...
آری این دنیا...
کشتی مرا، کشتی مرا در همان دنیا که ساخته بود مرا...مرا...گفتی نمی روی....
اکسیژن...گفتی نمی روی، مایه ی حیات...
رفتی...رفتی و تنها گذاشتی، خفه شده در آن دنیا، مرا...
شنیده ام معشوقه باز شده ای اکسیژن...
شنیده ام با هلیوم هم آغوشی می کنی، هیدروژن کافی نبود تو را...
شنیده ام پروتون می دهی و الکترون می گیری، چه شده است تو را که قانون طبیعت زیر پا می گذاری....
آه فهمیدم..."هلیوم مغرور بود و خودستا" این بود شرط وفا؟
می گویی "پیوندم با هیدروژن هات نبود" هات تر از آن را می یابی کجا؟!!
می گویی هات تر از آن یافتی هلیوم را....
آه ببین، شرافت که به شهوت بفروشی، نجیب و نجیب زادگی ندارد هلیوم جان، الکترون می دهد تقاصش را...
حالا پیوند یونی بده، گرمایش سوزاند مرا...اوووووووووف
هیدروژنی بودم و هستم، هات همه جا، در تمامی واکنش ها، شاید شنیده بای نام "بمب هیدروژنی" را، که تنهای تنها، هات می کند تمام جهان را...
ولی نجیب زادگی ات را به الکترون بازی فروختی هلیوم...
بمیر حالا....
و تو ای اکسیژن، نابود کردی مرا
نویسنده :
آزاد - ساعت ۱٢:٥٠ ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٩
عنکبوت را به عنوان هنرمند هرگز در نیافتند.
هرچند نازک آرائی اش را
در هرجا گواهند.
کنارهر جاده و زیر هر پل،
هر سرزمین خدا،
ای فرزند از یاد رفته نبوغ،
من میفشارم دستت را.
امیلی دیکنسون
نویسنده :
آزاد - ساعت ۱۱:٤٦ ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
آن عاشق دیوانه که مستی را ساخت
معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید از آن
سرمست شد، این جهان هستی را ساخت
سروش کریمی(درود)
نویسنده :
آزاد - ساعت ٧:٥٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
امروز ساعتی چند بر مزارمان گریستم...
یادت هست؟ همان جا که با هم پر کشیدیم، همان جا که روحم را تسخیر کردی! قطعه ی یکصد و پنجاه و سوم...
سرد و ساکت، کسی آن جا نبود، انگار روحمان پرکشیده بود بر فراز بام های خانه های اطراف...
یادت می آید؟ آخرین بار زیر باران، تا خانه رفتنم را؟ یادت می آید، آمدنم برای آرامشت را؟ یادت می آید ترسم را؟
یادت است، آن مسافر را؟ تو آن سر مزار، من این سر مزار...
خسته و تنها، به ناودان می نگریستم که به مانند من می گریست...
زیر چتری از مردم سیاه...
آری، تمنای تو می کردم...تمنای نگاهت را...تمنای چشمان معصومت را...
تمنای آغوش پر مهرت را...کاش از بند زندگی آزاد می شدم...یا کاش توان بخششی داشتم پولادین...
بار تنهایی را، به تنهایی به دوش کشم؟
آه چه کردی با من معشوق من؟...آه با تو چه کرده بودم؟ هان؟؟؟
کفایتی نبود مرا برای تو...شرمسارم از گناهانم...شرمسارم
سرد بود...تاریک بود...قطعه برقی روشن می کرد مزارمان را...
خیسی نشسته بود بر قامت مزار...
یادت می آید؟؟!!!...در کنارت باریدن را دوست دارم و تنها باریدن را نه...
این بود جوابم...آری این بود...بی تو بودن را دوست ندارم و با تو بودن را چرا...
بگذار تا اشک هایی مرحمی باشد بر درد هرگز نداشته ام...
بگذار...تا همیشه عاشقت بمانم...همیشه در رویایت، شاهزاده ی اسب سوار باشم...اما نباید باشم....
نباید وجودم باشد...
این پایانی است بر وجودم....
نویسنده :
آزاد - ساعت ۳:۱۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
دریاب کنون که نعمتت هست بدست
کین دولت و ملک می رود دست به دست
شیخ سعدی شیرازی
نویسنده :
آزاد - ساعت ۳:٠۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
روزی مست ز میخانه برون من جستم
دائم الخمر، خماران و چنین من پستم
نکنم نفی هر آنکس که خودم، من هستم
بزدم دست به نیکی، بزدند بر دستم
***
عشق از باده ی نابست که معنا دارد
ور نه بی مستی تو چیست که غوغا دارد؟!!!
اگر این مست نباشد، همه بی معنا است
اگر این مست نباشد، عشق معنا دارد؟
آزاد
نویسنده :
آزاد - ساعت ٢:۳٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
برای آخرین بار خاطرات شیرین با تو بودن را یاد می کنم بهترین من
در کنار جاده های سبز با من قدم زدنت را
و در جنگل های زیبا با من از جویبار پریدنت را
به یاد می آورم
اولین دیدار
کنار برکه ای نشسته بودیم
با تو تماشای مرغابی ها لذت بخش بود
افسوس که روزگار توان دیدن با هم بودنمان را نداشت
زیر درخت آخرین خداحافظی نشسته ام
خاطرات با هم بودن را در دفترم می نویسم
و فریاد می زنم از
جدایی
سرنوشت
کنون با یاد تو به خواب میروم
باشد که فردا در کنارت باشم
در دنیایی جاویدان
پویا تاجداری
نویسنده :
آزاد - ساعت ٢:۳٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
ای خردمندان بی فکر،
مرا به وعظ و خطابه های شما نیازی نیست...
آن چنان سیاهی بر افکارتان خزه بسته است، که تاریکی افکارتان از صدایتان به گوش می رسد...
بوی خیانت می شنوم...
به فاضلاب گندیده ای می ماند این جهان...از رود که می گذری، کمی آنورتر از گل ها، بویش را احساس می کنی...
کاش ابر ها به نبرد بر می خواستند...
شاید سیاهی افکارتان را می شستند و شاید از برای نبردشان مرا آرام می دادند...
کثافت از سر و رویتان می بارد...
و باز مرا پند می دهید...
آنان که به دورم گرد می شوند، جز خاری در چشمم نیستندو آن ها... که از سر ترحم مرا دوست دارند، وجود مرده ی خود را به واسطه ی خاطرات زنده می کنند...
آنان را که دوست داری، دوستت ندارند و آنان را که دوست نداری، دوستت ندارند...آن کس که به او نیکی کنی، بدی می کند و آن کس که به او بدی کنی، باز بدی می کند...
درد تنهاییست این زندگی...
گل ها پژمرده اند از بوی گندیده یتان...
شاید شامه ی من نقصی دارد...شاید هم تلقین می کنم...
اما مرگ گل ها را می بینم، ابرهای خسته را می بینم...
من خسته ام...جهان هم از من خسته است...
تقلای انسان برای اثبات وجود دیگر معنایی ندارد...زندگی بی معناست...
خدایا...خسته ام
نویسنده :
آزاد - ساعت ۱٠:٥۳ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
«زندگی بافتن یک قالیست...
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی»
زندگی بر زدن اوراقیست
زندگی باختن برگه ی آسی است...
بدان،
زندگی خندان نیست
«نقشه را اوست که تعیین کرده، ما در این بین فقط می بافیم»
ولی این را که خودت می دانی...
بافتن کارم نیست، هنری بارم نیست...
خسته از سلسله ی درد، کنون حالم چیست؟
«نقشه را خوب ببین...نقشه را اوست که تعیین کرده...»
این چگون نقش و نگاری است که تبیین کرد؟
نقش از درد و سیاهی است... عزیز
نقش از درد و مریضی است...
«نکند آخر کار، قالی زندگی ات را نخرند!!!»
این حصیر است که در بینش ایشان، قالیست...
آزاد
ابیات درون گیومه، به صورت جدا شعری از شخص ناشناسی است، این شعر مدتی است که در محفل های مختلف، وبلاگ ها، وبسایت ها و حتی بر زبان مردم کوچه و بازار جاری شده است. اگر کسی اطلاعی از شاعر شعر دارد در بخش نظرات ما را مطلع سازد تا از حق تألیف وی دفاع شود. با تشکر (آزاد)
نویسنده :
آزاد - ساعت ۱٠:۳٦ ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
گر تارک تو زسر بیفتد چنین بدان
این گیسوان توست که بر باد می زند
این سور و ساط ما چنین برپاست ای جوان
رقص نگاه توست که چنین شاد می زند
آهنگ عیش ما به صدای تو می شود شروع
آری، صدای توست که این ساز می زند
آزاد
نویسنده :
آزاد - ساعت ۸:٢۸ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
آن عزیزان که عدن در ره پیمانه زدند
شامگاهی که نه چندان در میخانه زدند
شاد بودند و به شادی بنمودند عدن
رنج دوران که نبردند و به پیغاله زدند
***
آن کسان کز ره تاریک به تاریک روند
وز چنین شه شه و آسی به سه ی پیک روند
چو که راهی بشناسند و بدانند که چیست
ره خود رفته ببرند و ره نیک روند
آزاد
زندگی بر زدن اوراق است...و نفس باید زد
آزاد